غریبه

چشم هایم َ ش را باز و بسته می کند....می سوزند انگار

خیلی وقت است گریه نکرده....فلسفی می خندیم...!

گفتهـ بودمـ ما تنها...شروع کردن را خوب می دانیم...

سقف ِ اتاق را ببین...حتا سیاه هم نیستــــ

حساسیتـــ دارد این روح...به بهار  ِ بی تو...

+ چه بد...ک در توان م نیستـــ...ننوشتن...تو ببخشـ...

اتاق نوشتـــ : امشب بعد از مدتها املتــــ داریم ! و من می ترسم از فردایی ک این اتاق هم از دست برود...اتاق ک نه...خاطراتش.با آن دیوار چه کنم.../ خدایا این دل بستگی ها ... گاهی دوست دارم با کسی ک شناس َ ش نیستم حرف بزنم ... حیف اما...غریبه ای در کار نیست....همه آشـــــــــــــــــــنا..خوب استــ...لا اقل غریبه ات هستم و این همه ی آن چیزی بود ک برایت بودمـــ /.

/ 4 نظر / 8 بازدید
alone

غریبه ها ... با من حرف بزن !

مریم

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست...[گل] قلمت رو دوست دارم...[ماچ]

مریم

دل آدم میگیره،مشکلش کجاست؟خط های تو به کجای دنیا برمی خوره ؟ نه نباید،حداقلش اینه که با نوشتن آدم روحش سبک میشه!اینو یکی از دبیرامون میگفت...