عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

عدد بده !

این روزها همه دنبال ِ عددند...

عدد ِ دختر ِ همسایه مان 2000 بود...

عدد ِ دوست ِ دیروز ، روزم 1030 ... عدد ِ پسر ِ عباس آقا قصاب ِ محل خیلی عدد بود !

یکی عددش هزار زیاد داشت یکی اصلا هزار نداشت...بعضی ها که اصلا صد هم نداشت عددشان ! بیچاره تر آنها که 10 هم نداشتند !بعضی ها اسمشان ، هویتشان ، ارزششان شده بود عددشان !

عدد ها رنگ هم داشتند...سیاه ، سفید ، بی رنگ ، پر رنگ... این عدد ها دنبال صاحب ها شان می گشتند و هی گم می شدند...بعضی ها هم اشتباهی شدند . شاید پنجاه درصد (کی به کیه هشتاد درصد!) ِ عدد ها هم بی صاحب بودند !

عدد ها همه حکایت ها داشتند... بعضی عدد ها با حکایت ها جور در نمی آمدند. بعضی هاشان خط خطی بودند و بعضی شیک و باکلاس !

آدم ها چقدر عدد بودند ! همه جورش هم بود ... دو هزاری ، سه هزاری ....

بعضی عدد ها شکم هم داشتند ! آنهایی که چند تا شکم داشتند قیافه شان شده بود کانه دکمه ی F 1 !

این وسط عددی پیدا کردم که بی صاحب ِ بی صاحب بود ! ...0 ... !

بازار ِ عدد ها داغ داغ ِ ...

و من این وسط چقدر بی عدد بودم و چقدر خوشم آمد از این بی عددی !

 

آخرش اینکه :

عدد بده ! *

 

..........

* یاد ِ د ی ا زپ ا م  ِ نامجو افتادم !نیشخند
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()