عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

آسـ ـ ـ ـ مـ ـ ـ ـ آ نـ ـ ـ ـ آ....

آفـ ـ ـ ـ تـ ـ ـ ـ اّبـ ـ ـ ـ آ...

آنقَدر زیر  ِ شَراره های ِ شَرورَت میمانَم تا جایَت را به شَب ِ مَهتاب دهی...

آی شـ ـ ـ ـَ بـ ـ ـ ـ !

تا سِتاره تا ماه بالا می آیَم وَ اَز آنجا به چشمان ِ سیاهَت آنقَدر زٌل می زَ نَم تا حَواسَت بپَرَد وَ دیرتَر روز شَوَد !... تا ببینی که ابرها چگونه پا دَر رکابَت می نَهَند...

ابـ ـ ـ ـ رآ ! کاری می کنَم عاش ِ ق شَوی ...

تا از تَپ ِ ش ِ قَلبَت بلَرزَد آسـ ـ ـ ـ مـ ـ ـ ـ آنـ ـ ـ ـ. و ببارد ّبـ ـ ـ ـ آ ر آنـ ـ ـ ـ ...

 

شب ِ بآرآن ی َ م آرزوست...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳۱ ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()