عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

از ماست که بر ماست...!

روزها می گذرند ...روزهای گرم تابستانی

دیروز دیگر باز نمی گردد ، فردا را نمی دانم... نمی دانم از چه و از کجا و از که بگویم...

از سادگی ام ؟ از بچگی ام ؟ ازچه ؟ از مردمانی بگویم که خود را آسمانی می دانند و دلی زمینی دارند ؟ دنیا همین است ای دل ساده ! این روزها نه کسی به فکر توست نه کسی به یاد توست.... پس در این عصر یخی ، خودت را بدار...

حقت را بگیر . از کجا ؟ از دنیا ! تا کی توان رقصیدن با سازهایش را داری ؟ خودت ساز بزن ... دنیا را بساز... فرداها را...

در روزهایی که گذشت و می گذرند... بسیاری مرا سوزاندند و می سوزانند...

می نویسم تا یادم باشد و یادشان باشد که چگونه دل شکستند...

می نویسم تا یادم باشد برخی که خود را عاشقان سینه چاک آسمان می دانند چه کردند...

هنگامیکه در زادگاهت تو را از درون می کشند... از بقیه چه انتظار می رود؟

می خواهم بی پرده بگویم... عقاید سایرین هم محترم است...

من نه اهل آشوب و بلوا هستم و نه تهمت و.... تنها آنچه را می گویم که مرا خرد کرده

می خواهم بدانند چه کرده اند .

اصلا این متن برای خودم است...!گاهی اوقات بهتر است برای خودمان بنویسیم... می دانم دیر است اما ....

من به عنوان یک عضو کوچک و از دید شما تازه وارد مرکز آموزش نجوم .... ! از بسیاری ...چه عضو ... چه مدرس... چه مسئول .... چه ... گله دارم.

 

همه خوب می دانیم و می دانید که اوایل سال جاری پروژه ی جهانی 100 ساعت نجوم علاوه بر سایر نقاط ، در شهر ما نیز اجرا شد... خوب و بدش را من نمی توانم بگویم...

این مهم نیست... مهم چیز دیگری است...

من ، یک دانش آموز هستم ، یک دانش آموز دبیرستانی ... مدرک هم ندارم .... عضو چندین و چند ساله ی مرکز هم نیستم .... سنم هم کم است  و مشکل از اول همین بود و همین هست... هیچگاه انگیزه ای که برای اجرای این طرح داشتم یادم نمی رود... ما می خواستیم مرکز و در واقع ایران عزیز بهترین باشد....شما هم مسلما همین را می خواستید....

اما طولی نکشید که این انگیزه رفته رقته تحلیل یافت... دلیلش هم سن کم من بود ...

 شاید حق داشتید... برای همین یک بزرگتر را فرستادید تا بر کار ما کوچکتر ها نظارت داشته باشند. سرتان را درد نمی آورم... خودتان بهتر می دانید ... آنقدر بزرگتر ، کوچکتر کردید که اشکمان در آمد ! یادتان که نرفته؟! .... اما ما باز هم ماندیم... به خاطر خودمان...

دقیق نمی دانم اما شاید 10 بار و یا بیشتر برنامه عوض شد... فقط به خاطر اینکه ما بچه بودیم....حتی تا روزهای آخر هم برنامه دقیقی نداشتیم...

من به عنوان یک دانش آموز باید درس می خواندم ... اما نخواندم ! این تقصیر شما نیست ... اصلا هیچ کجای این کار تقصیر شما نیست... تقصیر خودمان است ! جدی می گویم... نجوم که بچه بازی نیست ! چه واژه ای...

تقصیر خودم بود که ...... 4 نمره افت معدل داشتم!!!!!!!! دقت کنید....4 نمره ! اما هیچ یک متوجه نشدید... واقعا حقم است... آخر من باید هم درس می خواندم هم ظهر تا شب می آمدیم دنبال کارهای انجام پروژه... ! ! ! ! ! ! ! هیچ کس یک کلمه نگفت حواست به درست باشد... در ادامه می گویم چه زمانی این موضوع را یاد آور شدند !

البته من خودم باید به فکر خودم باشم...یادم نبود

حتی یادم می آید که یک روز یا دو روز درست نمی دانم مدرسه نرفتم !

از دوستان ..... هم بسیار سپاسگزارم که آبروی ما را پیش آقای.... بردند !

گفتیم می خواهیم با فلان شخص گفتگو داشته باشیم...گفتید و گفتند که اینها را ما بیخود برای خودمان بزرگ کرده ایم !! گفتیم باشد شما خودتان آنهایی را که بزرگ بوده اند معرفی کنید ! که بعد هم نفهمیدیم چه شد...

جالب بود ! یکی از مهمترین بخش های برنامه مان عملا منحل شده بود و من از عصبانیت نمی دانستم چه کنم....هیچوقت یادم نمی رود ، گفتم اگر این بخش اجرا نشود برنامه ما مثل بقیه شهرها می شود....در همین لحظه یکی از دوستان این موضوع را به شوخی گرفتند و خندیدند...سایرین هم که انگار نه انگار... آنجا بود که من برای اولین بار در عمرم احساس حقارت و کوچکی کردم...

این اواخر دیگر داشت خنده ام می گرفت ... !! تصور کنید3 ماه وقت بگذارید ، از همه چیزتان ، همه چیزتان بگذرید بعد بگویند شما می خواهید در پروژه شرکت کنید؟!!!!!

البته این را بزرگمان گفتند!

واقعا خنده دار است... خنده دار است که می خندیم !

 صبح که می رفتم شب به خانه می آمدم... نگاه های پدر و مادرم... درس های فردا ...!! 3 ماه زندگی من اینگونه گذشت...درست است اینها همه تجربه است و باید تحمل کرد ، ما هم تحمل کردیم... اما شاید این همه آسیب روحی برای یک دختر 17 ساله کمی زیاد باشد !!

سرانجام پروژه را به هر نحوی بود اجرا کردیم...ببخشید...اجرا کردند!! ، خوب یا بد... بسیاری از دوستان عزیزمان کمک کردند .... به قول برخی عیدشان را به خاطر نجوم ، خراب کردند !!!! من نمی دانم کار ما پس چیست؟!

در طول اجرای پروژه هم بماند که چه شد!

بعد از پایان کار یک روز آمده بودیم مرکز ...توجه داشته باشید که پس از اجرای پروژه به ما چه  گفتند : البته درست است که این کارها انجام شدند و زحمت کشیدید و... اما حواستان به درستان باشد ! که اگر افت پیدا کنید دیگر نمی توان کاری کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قضاوت با خودتان.یادآوری این جمله آزارم می دهد.

اما با همه اینها ... ممنونم که به من چیزهای زیادی را آموختید .

اما بیش تر از همه اینها مرا یاد این جمله ی پر معنا انداختید :

از ماست که بر ماست...

دوستانی که خود می دانند که هستند این جمله را بخوانند...خوب هم بخوانند و به یک سال گذشته و اکنون فکر کنند... در مورد من که کاملا صادق است.

آثار این3 ماه را هنوز هم دارم می چشم...

نه به علممان اضافه شد ، نه آسمان به زمین آمد ....هیچ...از اول هم قرار نبود چنین اتفاقاتی بیفتد.

اما در عوض فهمیدیم آنچیزهایی را که باید می فهمیدیم و شناختیم آن کسانی را که باید می شناختیم و همین کافی است...

سخن پایانی

من همیشه از حاشیه دوری کردم... این نوشته را شاید آنهایی که باید بخوانند هیچوقت نخوانند که بهتر است بخوانند و بدانند... اما بعد از این دیگر برایم مهم نیست که در موردم چه می گویند...می دانم که مهم نیستم... این را خوب خوب می دانم...دیگر مهم نیست... اتفاقاتی که نباید می افتادند افتادند.... خارج از مرکز و شهرمان هم از بعضی ها دلخورم که آن هم دیگر مهم نیست...عبور باید کرد

این نوشته را بیش تر برای خودم و دوستم نوشتم که تا آخر عمرمان یادمان باشد و درس بگیریم...

از همه به خاطر بدی ها و خوبی هایشان سپاسگزارم...! !لبخند

شاید روزی یکدیگر را دوباره ببینیم ، زیر آسمانی پرستاره تر...

به امید روزی که بزرگ شوم... !

یکشنبه 16 فروردین 1388 - کلیسای وانک

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()