عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

یا رب نظر تو برنگردد...

برگ برگ ت یک طرف....پایانی ها...

می دانم...جای خوبی نبود برای ختم ِ قیدار...

کتاب را بوسیدم گذاشتم جلوی نگاهم...

بعد... به رسم ش...تمام قد از جا بلند شدم...دست به سینه گذاشتم...تا در افق دور شود...با گام هایی که هر کدام به قاعده ی یک آسمان است...

هنوز زنگ قیدار توی گوش م است...زنگی ک گیـــــــــــج نه...بیدار می کند...

حالا دیگر حال ِ این دست هم خوب نیست...رعشه دارد....

((((((((((( خوش نامی قدم اول است...از خوش نامی به بد نامی رسیدن قدم بعدی بود... قدم ِ آخر ، گم نامی است...طوبا للغرباء ! )))))))))))) برگ ِ دویست و هفتاد و نهـ ام

مَن ِ او دل م را لرزاند...قیدار شانهـ هایم را....

+ حالا خودت بگو...فاصله ی میان ِ قدم ِ بعدی تا قدم ِ آخر را چطور تابـــــــــــــــــــ بیاورم؟؟؟؟

+ + حس ِ خوشایندی نیستــــــــــــــــ

+ + + ♪♪  یه حرفایی همیشه هست..

که از عمق ِ نگاه پیداست...

از اون حرفااااااااای تلخی که ...مث ِ شعر ِ فروغ زیباستـــــــ

از اون حرفاااااا که یک عمرِ ....به گوش ِ ماااااا شده ممنوع...

از اون حرفااااای بی پرده...شبیه ِ شعری از شاملو...

از اون حرفا که می ترسیم...

از اون حرفا که باید زد..

.از اون درد ِ دلای خوب....

از اون حرفای خیلی بد....

نگفتی و نمی گم ها...

حقیقت های پنهونی ....

از اون حرفا که می دونم از اون حرفا که می دونی...

به زیر ِ سقف ِ این خونه.... منم مثل ِ تو مهمونم...منم مثل تو می دونم تو این خونه نمی مونم....♪♪

+ + + + امشب.......شب ِ آرزوهاست...شب ِ ....آمــین / .

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٤ ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()