عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

رگــــــ

سر می گذارم روی دااار ِ قیدار...چشم ها را ک می بندم گیجگاهم تیر می کشد...ارتعاشات دارد.

با خودم به هم زدم. بگو با اهمیت ِ تو چه کنم...

امروز چندتایی پیام آمد در باب ِ گذر ناهید...خوب ک فکر کردم یادم آمد این همان پدیده ای ست ک وقتی اهل مرکز بودم چشم به راه  بودم  دیدنش را... همان اوقات گفتم کاش زودتر چند سال ِ دیگر بشود و ببینیم...

حالا سال همان سال است و ناهید همان ناهید و آسمان همان آسمان و چرا قصه ببافم...مرکز هم همان است .. دل همان دل نیستــــــ اما.

یک عمر گشتیم پی ِ عوامل ِ تعویضات ِ مرکز و اهلش...

غافل بودم اما... آدم وقتی خودش عوض بشود همه و همه چیز را هم وارونه می بیند....

خوب ک نگاه می کنم می بینم همه چیز یک جور ِ قشنگی سر جایش است ک حرف ندارد..حتا خیلی بهتر از قبل و این یعنی خیلی کج رفته بودم و می روم و خواهم رفتــــــ !

اصل ش به مرکز هم دخلی ندارد...اینجا هم ک گاهی گیر می شوم به چیزهایی، وقتی خوب فکر می کنم می فهمم گیر خودم م نه اینجا ...

دارم به دیوار ِ کنار ِ تخت م نگاه می کنم ک بیشترش را رفقا نوشته اند از روی مهربانی...

چندتایی عکس زده ام از گازهای رنگی ِ محل ِ تولد و انگار مرگ ِ ستاره ها...اسم نمی آورم تا یادم برود...البت نمی دانم چیزی ک توی خون ِ آدم گیر کرده باشد را چطور می شود زد...

عکس ها را می گفتم ، می پرسد از اسم هاشان و کنجکاو استــــــ ... حتا کنجکاوی اش را حسودم !... اسم بیشترشان(یواشکی بخوان همه!) ک اصلن یادم رفتهـ انگار نه انگار زمانی اینها را برای مردم وصف می کردم ! انگار نه انگار زمانی درس و مشق و عشق بودند ...

دیگر برای ناراحتی هم دیر است....

حالا ک محض شدم عمیـــــــــق تر نفس بکشــــ....می شنوی؟ ...قرن هاست ک می میرم برای این صدا...

+ حقیقت ش ... مرکز هم جایی ست ک آدم را تا وقتی نجوم می داند - - - - -  رگ ِ گردنی نشو...همین است دیگر....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()