عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

از خود گرفته گی

اینــــ روزها زیاد می نویسمــــ...

متن های پراکنده ی این تنهایی های شلوغ...

صبح ها همیشهـ هوا سردتر استـــــ/. صبح ها می روی /.

من این رفتن های تو را مانده ام...

فکر کن به دل تنگی غریب ِ این حقیقت...خودمان را از هم گرفتیم.

باشد...بگذار این تپیدن ها...حتا بی دلیل باشند...ولی باشند/.

من این عبور ها را باز هم نگشته ام...

و همیشه حق با تو بود.......همین را می خواستی بشنوی؟باشد...هرچقدر ک بخواهی خواهم گفت... راه اشتباه ؟ نسنجیده ؟بی منطق ؟

باشد...می خواهی قبول کنم حرفهایت را؟می خواهی ریاضی وار اثبات کنم ما نشدن های ما را ؟اصلن مهم هست؟

قبول...همه ی اینها درست/

این حادثه...تصادفی اش هم خوب است.!

اصلن بیا باقی مانده ی دلخوشی هایم را هم ببر...آن به قول ِ خودت تکراری ها را ک گرفتی...ادامه بده...بردار همه را...کاری کن ک دیگر نتوانم نشانت دهم.

با این همه من فقط درگیر تر می شوم ت...!

نمی دانم رسم ش چه بود...اما این هم  نبود....

+ حرف م انقدر سنگین بود ک افتادم از چشمانتــــــ ؟  ! پس همیشهـ هم باد ِ هوا نیستـــــ

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()