عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

غریبه

چشم هایم َ ش را باز و بسته می کند....می سوزند انگار

خیلی وقت است گریه نکرده....فلسفی می خندیم...!

گفتهـ بودمـ ما تنها...شروع کردن را خوب می دانیم...

سقف ِ اتاق را ببین...حتا سیاه هم نیستــــ

حساسیتـــ دارد این روح...به بهار  ِ بی تو...

+ چه بد...ک در توان م نیستـــ...ننوشتن...تو ببخشـ...

اتاق نوشتـــ : امشب بعد از مدتها املتــــ داریم ! و من می ترسم از فردایی ک این اتاق هم از دست برود...اتاق ک نه...خاطراتش.با آن دیوار چه کنم.../ خدایا این دل بستگی ها ... گاهی دوست دارم با کسی ک شناس َ ش نیستم حرف بزنم ... حیف اما...غریبه ای در کار نیست....همه آشـــــــــــــــــــنا..خوب استــ...لا اقل غریبه ات هستم و این همه ی آن چیزی بود ک برایت بودمـــ /.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()