عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

34 - 33 - 30

کم کم حرف ِ رفتن است...یک ماه کافی )ن(بود برای خلوت کردنم...

به اتوبوس فکر می کردم...ک چقدر خاطره  داریم ! اتوبوس ِ پر ماجرای  ِ شاهرود-اصفهان ، حتا همین ترمینال کاوه ی خودمان یا ترمینال جنوب تهران با سرگردانی های همیشگی اش ...و ما چه خاطراتی ساختیم با این ها......خاطراتی ک تلخی و شیرینی اش با هم برابر است گاهی....همیشه ام ردیف های آخر سهم ِ مان است ! توی اتوبوس هم ک همه جور آدمی پیدا می شود ! از سرباز گرفته تا دانشجو و چندتایی هم خانواده...

و کنار ِ آدم های محترمی ک می توانند وجود داشته باشند  بیمارهای  ِ فکری هم کم نیستند! در حدی ک گاهی اگر صندلی های جلو ، عقب و کناری ام خانم نباشند احساس ِ آرامش ندارم و نداریم!...این جور وقت ها دختر بودن خیلی عذاب آور می شود...

و هم سفر چه نعمت ِ خوبی ست در چنین مسیرهای طولانی...

بگذریم...

چه با خودم م قرار گذاشته بودم عید اصفهان را بگردم ...شاید تنها...

اما این بار هم نگشتیم ! باورم نمی شود حتا کنار ِ زاینده رود ت هم نرفتم !! خیلی حرفی ست ها !

 عمیقا دوست داشتم بروم کنار ِ آب و به پرنده ها نان بدهم.

یا فکرش بودم بروم کل ِ میدان ِ امام را بگردم ...قدم بزنم زیر سقف بازارچه ها...صدای ِ ضربه ی دستان ِ مس گرها ک هیچ وقت از آن آهنگ ِ دل نشین خسته نمی شوم بیاید بخورد توی گوشم و کیف کنم.آن طرف تر بوی ادویه مست م کند.

یا بروم مسجد شیخ لطف الله و عبور ِ نور را از میان ِ آن نقوش ِ بی نظیر ببینم ...

بعد یک جوری بیایم بیرون ک نگاهم به آن بنای نیمه ویران ِ مثلا در حال ِ بازسازی نیافتد...بی طاقت می شوم...

می خواهم پیاده بروم به سمت 4باغ و دیوانه شوم...قدم هایم به هم بزندم//

انقدر به کتابفروشی ها نگاه کنم......به مردم و هیاهوی شهر َم م.....

حالا ک فکرش را می کنم...خیلی جاها را می خواستم تجربه کنم.....به خصوص جایی ک دو سال است تنهایش گذاشتم ...

و  چه درد آورند این رها کردن های بی هنگام...

باز هم قرار است بروم به جایی ک همه چیز را برایم بیشتر دارد....مثلا تو را انقدرررررر دارد ک من را اصلن ندارد.....و انتظار ، این اوقات دل نشین است....و اینکه کسی بتواند کمی بفهمدت خوب است....

می روم به دیار تنهایی های غریب م.... اینبار آرام ترم.......دیگر حرفی برای نزدن نمانده ...برای شنیدن هم....انگار گفتنی ها را گفته و شنیدنی ها را شنیده ام...خوب هم...

از نظم ِ اتاق م خسته شدم ...

ولی همین هوای گرم  ِ خانه را هم از من و ما نگیر...

دارم می روم ت شهر ِ من...به امید دیدارت...در فصلی دیگر...

 + سر در گریبانم می شوم  و پر از آنچه نباید...از آنچه  ممنوع شدم ش...

+‌‌ + (( این هم )) بهانه ی رفتن به نمایشگاه کتاب تهران ِ 91...ک منتظرش بودم ! سپاس آقای امیرخانی...

هوم...به هم ریخته گی...نزدیک م

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٥ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()