عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

بی مخاطبــــ

اینبار دیگه نمیخوام سخت یا ادبی ش کنم...

شاید اصلن این حرفا گفتنش نه تنها کمکی نکنه بل بدتر هم بشه اوضاع اما

یه چیزهایی هست ک من اصولا نمی تونم درک کنم!یعنی 6 ماهی میشه ک نمی تونم! صد رحمت به قبل ترها

شاید به ظاهر بفهمم و حتا همرنگش بشم اما...

البت این حکایت ِ تازه ای نیست...حداقل برای من.

حتا اون 3 ماه ِ اول انقدددددددر درگیر ِ این نفهمیدن ها بودم ک داشتم افسرده می شدم و چه بسا شدم هم!

مثلا همون روزهای اولی ک در مورد اینکه چرا این رشته رو انتخاب کردیم حرف می زدیم.

و  در مورد ادامه تحصیل...

و کلا هدف از تحصیل...

و چقدر حال م بد شد از آن همه شنیدن...

از آن همه بی هدفی...بی انگیزگی...ک شاید خودم هم مدتی درگیرش شده بودم

خودت بگو ک یادت هست...از بچه ها پرسیدی ارشد چی می خواین بخونین؟؟؟؟؟؟

و  چقدرررر عجیب بود اون حرفا برام.

یا مثلا نمیفهمم ک یک نفر چطور میتونه فقط درس بخونه! !!

و جلو زدن از فلانی و روی ش رو کم کردن و اینهااااا........و ندیدن موفقیت های هم دیگه.

من دیگه دارم به خودمم شک می کنم

کاش من هم دغدغه هام دغدغه های تو بود/

اون روزهایی ک بحث پیش میومد بین بچه ها...من یه چیزو اصلن نمی فهمیدم...اونم این بود ک چطورررررر هیچوقت نمی تونستن با هم کنار بیان...نمیخواستن همو قبول کنن.

این خیلی ی ی ی زیاااااد سخته برام...درکش..........

دقیقا برای همین بود ک اون روز بهت گفتم بی فایده ست...عزیزم با جدا شدن هم چیزی عوض نمیشه... آدم های مختلف همه جا هستن. مگر اینکه نخوای توی جامعه باشی...

اینو هم بدون همیشه وقتی خواستی شروع کنی هزاااااااار جور مانع هست ک بیاد و تو رو از رفتن نگه داره... ناراضی و شاکی همیشه برای حتا بهترین و شریف ترین کارها هست...

من هنوز نمیدونم چرا انقدررررررررررررررررررررررررر افکار ِ منفی قویند......

و اینکه حرف ِ مردم انقدددددددر مهمه ک حرف ِ یه دوست نیست....

و این چقدرررررررررررر بد ِ ک آدم اون چیزی نباشه ک میخواسته.

ک من اونجا دلم بگیره از خودم نیمه شب ها...ک چرا کتاب خوندن هم داره از یادم میره.نوشتن بیشتر!حرف زدن حتا !

ک چرا انقدر دارم مبتذل میشم!!!!!!

دور و برم خلوت هم نیست هاااا..........اما نمیدونم چرا نسل ِ ما انقدررررررررررررر تنهاست.عجیبه...

تا قبل ترش بی وفایی و بی معرفتی ها رو نمی فهمیدم!اما بعضی وقتها این محبت های اسراف شده رو نمی فهمم...!!

چقدر بد ِ نفهمیدن ِ این همه چیز با هم!!!!!!

و من چقدددددددددددر گشتم دنبال ِ یه نقطه ی اشتراک و پیدا نشدددد........نبووووووود

باورت میشه/.؟ما این همه کنار ِ همیم...روز و شب مون با هم دیگه ست.....اما بی نهایت احساس ِ غریبی می کنم با این جمع دوست داشتنی !

دانشگاه و محیط ش....یا بهتر بگم...جامعه....و آدماش...اصلا اون چیزی نبودن(نبودیم!!!) ک فکر می کردم

راستی

همین الان داشتم جزوه هام رو زیر و رو می کردم...یه برگه ی تا خورده ی به هم ریخته ای پیدا کردم ک خلاصه هایی از رمانی ست فلسفی ک یکی دو ماه پیش به پیشنهاد دوستی خواندم...من رو به خودم برگردوند .... اینها رو بیشتر می فهمم انگار...

درجایی ک همه کورند...داشتن ِ چشم یعنی چه؟

چشم تنها جای بدن است ک شاید هنوز روحی در آن باقی باشد

در این دنیا هیچ چیزی به معنای واقعی به ما تعلق ندارد

کوری ِ شما من را هم کور کرده

بینایی متقاعدش کرده بود ..ک ترجیح می دهد کور باشد

عزم های راسخ ک در شرایط معمول فقط می توانند با هم جمع شوند

در شرایط خاص قادرند تا بی نهایت در یکدیگر ضرب شوند

مرده ایم چون کوریم

کوری ِ معنوی

چقدر کوری سخت است

وقتی کور باشی خیلی چیزها مهم نیست

وقتی جانور می میرد زهرش هم با او از بین می رود

فقط در دنیای کورهاست ک همه چیز همانی است ک واقعا هست

اگر بخواهید کور شوید کور می شوید

ما وقتی کور شدیم در واقع از پیش کور بودیم

از ترس کور شدیم،از ترس کور خواهیم ماند

ما کور هستیم،کور اما بینا،کورهایی ک می توانند ببینند اما نمی بینند.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()