عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

به لاله امــــــ

گاهی به زندگی بودن ِ همدیگرمان ک فکر می کنمـ خدا را سپاس می شوم

من منتظرم دوباره کنار ِ هم بشویم

بعد از آن بالا کاغذهایم را به سویت نقطه چینـ کنم...تا بیایند بنشینند روی چشمانتــ

شب ک شد...صدای ِ جدا شدن دستمال از جعبه اش ک آمد...توی آن تاریکی
دست ت گوشه ی چشمانم را جستجو کند...بعد من بگیرم ش بگذارم روی قلبم...تو هم...

آن وقتــ باهم یاد ِ نسیمـــ بیافتیم و حرفی ک زد...

تو یواشکی برایم گل بچینی و من بچسبانمش به همان دیوار ِ دوست داشتنی م... بعد وقتی به مهمانی م آمدی هی خودت را بزنی به آن خشکیده ها...صدایم را در می آوری...بخند...

 

با هم از حکمت ِ اینجا بودنمان بگوییم... و از خدا...

ما برایمان مانده ایم...

تو نگران ِ موسیقیایی شدن ِ من ی و من هم.

یادت هست آن روز را... ک چقدر ترسیده ات شدم...و دل م برای دختران ِمان سوخت...

من دوستـ دارم باز هم از دانشکده هنر ک رد می شویم چپ چپ نگاهت کنم و توی دل م خوشم بیاید...http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

 روزهایی ک برایم هستی را خیلی دوست دارم...مثل آن روز ک سردت بود و خسته هم بودی اما قدم م شدی ...

هرچقدر هم ک دور باشیم خوب و بد بودن ِ حال ِ مان را می فهمیم...

مثلن دیروز داشتم ب حال م فکر می کردم ک پیام دادی حال ِ ت؟...

وقتی گفتی می خواهم بیایم شهر َ ت و شهر َ ش باورم نبود... اما تو همیشه عادت داری ب ِ ش ِ گفتانیم...

سپاس ت هستم ک هوای تنهایی هایم را دو دستی داری...

بیا...با شاخه های سنجد ِ شرقی ک با همان دست ها از آن آب و هوای سبز چیده ای......

خیال ت آسوده...حواس م به همه ی این بودن ها هست...

+ 121...این عـــدد رمز ِ یه حسـ بود به زبون ِ آسمونــ....

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()