عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

زمزمه ها

جزوه ی کریستالوگرافی افتاده روی تختم...بر میدارم ورقکی میزنمش ... یاد ِ چه چیزهایی ک نمی افتم.

می آید هندز فری ِ لعنتی را از گوشم در می آورد...توی گوشم چیزهایی می خواند ک دوست دارم بشنوم...بعدتر ک می آیم پایین می بینم کتاب را بسته...تمام شد...فکری است انگار...یک صفحه اش را می خواهد نشانم دهد اما پیدایش نمی کند...همان جا ک طبیعت بیدارش می کند برای نماز صبح...با خودم می گویم نمیخواهد...حفظم!

می گوید این ها را ک می خوانم از خودم خجالت می کشم! - نرم نرمک از خود بیخودی شروع می شود! آشنایی ِ کامل دارم دیگر !-

دلم پر شده از نبودنش...بغض هم کرده ام و اصلن جای حرف نیست...

یک کاغذ می آورم و شروع می کنم به سیاه کردن...ما برای هم زیاد نامه می نویسیم...میگذارم روی تختش و از اتاق می زنم بیرون...

ما چقدر به هم وابسته ایم....

می پرسد لیست کتابها را میدهی؟منظورش همان " سیاهه ی صدتایی رمان" ِ  رضا امیرخانی ِ من ِ اوست...! ک با اهلش قرار گذاشتیم تمامش کنیم!

ببین تا کجای زندگی هامان آمده ای!

آن دیگرمان دارد " دزیره " می خواند و همسایه ی پایینی ش سینوهه و روبرویی اش استاد عشق و آن دیگر ترمان هم حافظ و خودش استخوان خوک و اینها!

من هم ک همین حالا می بندمش و آرام می گویم این هم ک مُرد...!

فضای ادبی ِ عمیقی حاکم است و جالب است برایم ک ما به جای کتابهای مهندسی همه اش رمان و اینها گرفته ایم و پاتوقمان هم کتابخانه ی علوم انسانی ست...! این اخلاقمان را دوست دارم...

یکدفعه همینجا بعد تر می پرسد ناطور چطور بود؟ می گویم ارزش خواندن دارد و بس!

رسم است ساعت 12 خاموشی بزنیم و تا 3-2 حرف ! یکی تازه درددل هایش با همسایه اش شروع می شود...آن یکی با گوشی اش... گوشی من هم گاها با گوشی ِ پایینی ِ مان حرف می زند !!

من حتا می فهمم ک او دارد زیر پتو اشک می ریزد و هیچ نمی گوید...یا دل خوری ِ آن یکی دیگرمان از یکی دیگر ترمان سر ِ مثلن انجام ندادن وظیفه اش را می چشم و چه این سقف کوچک همه مان را خوبـــــ پناه داده...

و وقتی یکی می گوید بچه ها ساعت بگذارید برای نماز و ما هیچکدام به هوای دیگری نمیگذاریم و خواب می مانیم...

حتا دو در کردن کلاس هایمان هم با هم هماهنگ است...مثلا بیدارم می کند ک 8 کلاس داریم برویم یا نه/؟ فلانی ک بیدارتر است فرمان بخوابیم می دهد و من دلم یک جوری می شود...!

یا مثلا دلمان ک می گیرد پردیس شهدا می شود خلوتگاهمان...

من بعضی وقتها دلم می خواهد بروم  با باغبان های دانشگاه حرف بزنم یا بروم بنشینم داخل آن آلاچیق پشت دانشکده ... بین نخل ها گم شوم...راستی اینجا چرا نخل دارد؟؟...

یا غریب ک می شوم بروم سر بزنم به بازار های میدان ِ امامشان با همان سقف ها ک یک قطره از مال ِ خودمان هم نیست اما صمیمی تر است فضایش به گمانم!

یا تر آن روز را یادآور شوم ک ب.تفرشی و آقای آسمان شب ِ آن روزهایمان آمده بودند دانشگاه و من نفهمیدم چطور خودم را در آن جمع جا کردم  و هنوز هم نمیدانم چه چیزی به آنجا کشاندم...مثل آن شب ک ماه گرفتگی بود و من تا به خودم آمدم دیدم پشت تلسکوپم!

.

 امشب این پراکنده ها منفجرم کرد...!

من همین الان دلم برای همه چیز ِ آنجا تنگ شد...برای تو بیشتر !

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()