عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

گفتــگوهــا

 صــــدا ک میشوی ... تمام پــــــــنجره ها را باز می کنم ... تا هستی با طنین صدایت بیدار شود از این خواب زمستانی...میخواهم همه مشمول این رحــــمت شوند. هوا هم ک ابری ست.اما هوایی ک تو را دارد ابری ش هم دل را صاف می کند...می شوید و می برد.

 نــــگاه ک میشوی...چشم هایم را می بندم تا مجبور نباشم به خاطر همه ی فکرهای بی فکری ک به سرم میزند از شرم  ِ آن نگاه های نجیب قطره قطره کم شوم...

قـــــدم ک میزنی... نه دلم میخواهد همراهیت کنم نه حتا نگاهت... دوست دارم دیر تر از تو ، زود به مقصد برسم تا به شکرانه ی ورود پر مهرت تمام زیبایی ها را فرش زیر پایت کنم...آه اما یادم نبود... جوانمردی ک تو باشی...خاک بودن را بیشتر می پسندد...

هـــــوا ک میشوی...من و آنها فرقی ندارد برایت... در اقیانوس نگاه تو همه یک باورند... این  نظر کوتاه من است شاید ک همه را تو می بیند و تو را همه....

ســــکوت ک می کنی... تمام وجودم را نگاه می کنم بل بتوانم آن مروارید های شفاف گوشه ی چشمان ت را تماشا کنم،اما هر بار... درست وقتی نگاه بر می گردانم صدای برخورد چیزی شبیه باران را بر شیشه ی قلبی زلال می شنوم و تازه به یاد می آورم ...اشک مومن دیدنی نیست...فهمیدنی ست... چشیدنی ست حتا...

و اینها...با هم ک می آیند...می شوند زندگی...می شوند هر روز  ِ من ...می شوند خودت...

+ باز همون حس...

+ +  :) :)

+ + + شکر...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()