عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

هوای تو خوب است

پنجره ی همیشه بسته ی راهرو رو باز می  کنیم و  منظره ای رو نگاه می کنم ک هیچوقت ندیده بودم.تا جایی ک میتونم نفس می کشم...چند تا درخت ِ کاج ِ ردیف شده کنار هم و لامپ های بدون سرپوشی ک ایف بخوای نجومی نگاه کنی میشه یه آلودگی نوری ِ نا مانوس واسه کویری ک به آسمون ِ پر ستاره اش معروفهـ و من هنوز جبار رو یادم نرفتهـ. همینجوری از سر بی کاری ب این فکر می کنم ک ایف کسی بخواد فرار کنه میتونه یا نه ! با یه طناب حله ! ارتفاعشم زیاد نیست...فقط میمونه سیم خاردار های بلوک ِ روبرو ک با یه سیم چین کار تمومه ! نگهبان ِ شب (!) هم ک اون طرفه... دیوارهای اطراف دانشگاهم کوتاه... فقط میمونه سگ های اطراف ک تو سرما خشن تر شدن و هم گرسنه تر ! ...

به انگشت سبابه ام ک حالا آبی شده نگاه می کنم و بعد تر صفحه ی آخر شناسنامه م ک مهر ِ سمنان و مهدی شهر حک شده روش...و این عجیب ِ شاید...

و هوهوی باد اونقدر می پیچه توی گوش م ک دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوم...

با همون لهجه ی کم و بیش شمالی و همون پشت سر ِ هم حرف زدن ها اینبار از همیشه آروم تر ِ انگار...و چقدر دلش دریاستـ... و من تازه می فهمم بچه ی ســواد کوه بودن یعنی چی...

 

اما بعد از این چند ماه با همه ی خوبی هایی ک از همه ی رفقای هم اتاق و هم قطار دیدم و همه ی چیزهایی ک فقط تو این موقعیت می شد یاد بگیرم...هنوزم دلم برای یه شب ِ شعری ، شب ِ فکری ... تنگ میشه...و این چیزی ِ ک هنوز اینجا ندیدم...

+ بوی عید می آد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()