عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

بی هــوآ

صداهایی توی سرم می پیچند...نخل های دانشکده که از پنجره ی نیمه باز کلاس میشه دیدشون اعصابم رو خورد می کنند ! استاد هم چیزهایی میگه که خوش ندارم حواسم باشه بهش...الکی لجم گرفتهـ...

بعضی وقتها انقدر از یه سری کارهام بدم میاد که نگو... مثلن همین کلاس امروز ک فقط واسه حضور و غیابش میام – بماند ک آخرش هم ضایع میشم چون استاد لیست رو یادش رفته ! چند صفحه مونده به آخر " ثریا در اغما " و میخوام از کیفم بیارمش بیرون بخونم که میبینم صندلی جلوم خالیه وتابلو میشهـ. اصلن این کلاس شده کلاس نوشتن ِ من...تازه اگه کتابی هم تو دستم باشه ک دیگه هیچی...

این کتاب ِ هم روانی کرد منو ! البته از نوع خوش خیم...یکی نیست بگه آخه این چه وضع رمان جنگ نوشتنه...انقلاب و جنگ و پاریس و ثریا رو انداخته به جون ِ هم ! ولی بدی هم نبوداااا ...

+ دلم 4 باغ میخواد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()