عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

لعنت به این سن!

وقتی حتی با دیدن زاینده رود هم به جای لبخند.......اشک توی چشمات حلقه می زنه......

وقتی با شنیدن صدای مردم......با لهجه ی خاص ِ خودشان بغض می کنی......

وقتی شلوغی شهر هم حواست رو پرت نمی کنه.......

وقتی حرفهایی توی دلت یخ زدن.......

وقتی چرا ی برگشتنت رو پیدا نمی کنی.....

وقتی با هر بار اومدنت.......می شکنی.....

وقتی پاییز هم دیگه پادشاه فصل ها نیست.....

با خودت می گی..........

ای کاش هیچوقت برای برگشتن چرا یی نباشد.....

+ غرق شده ام....

++ راستی......چند کیلو از من دوری؟‍!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()