عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

 

هیچ چیز بدتر از این نمیتونه باشه// که سایت گلستان رو باز کنی و ببینی نمره ی یه درس ِ 3 واحدیت شده 3 !! بعد هم استاد توی توضیحات بنویسه این نمره جمع میان و پایان ترم ِ .....و این یعنی برای دومین بار یه درس رو رد بشی.....

این جور وقت ها.......هیچی نباید بگی........حال م به هم میخوره از این مدت.....

صدای باد میاد ..... بعد از مدت ها ام شب با خودم چرخیدم توی حیاط خوابگاه....تو این هوای سرد و پر باد......گذاشتم نفس بکشم....

خواستم بهم ثابت بشه که حتا یه نفر نمونده که بتونم هر وقت میخوام یا حداقل فقط الان باهاش حرف بزنم .......حرفایی که..............

خشم ِ عجیبی دارم .... خشمی پر از درد......

لعنت به این وبلاگ که انقدر من رو قانع کرده....اینجور وقت ها//// به این همه خطوط ِ در هم و برهم.....

دیگه هیچ انتظاری ندارم ......خیلی وقته...و هنوز ناباورم از همه  ی چیزهایی که دارم می بینم......همه ی چیزهایی که این مدت به من گذشت

امشب بعد از مدت ها شکستم.......سهمگین ......نه با این ها......با چیزهای دیگری....شکستی مشکوک

+ گاه...اگر آنوشا نبود...زهرای اتاق نبود...لاله نبود......بعضی مردن ها آسان می شد.....

+ +.....به علمی بودنش.....اهدافش...بعضی آدم هایش......آسمانی بودنش حتا.... شک کردم.....اما از خیال م هم نمی گذشت که روزی.....شبی......مثل این روزها و شب ها.....بعد از 4 سال....به دوستی هایم با آنها هم این قدر ناباورانه و پوچ شک کنم.....دوستی هایی که فقط از آنها اسم ماند و بس......

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳٠ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


 

تازه از جلسه امتحان اومدم بیرون...به زور یک صفحه سیاه کردم!!! تازه انقدر بی حواس بودم که اسم ِ یه استاد ِ دیگه رو نوشتم اول!! خوب شد دیدم!!!  یک ساعت دیگه دوباره امتحان دارم!!....فردا هم....!

این م از این ترم که داره تموم میشه..... این دو ترم...عقب افتادم....عقب ِ عقب....از خودم..یه عالمه کار نیمه تموم و شروع نشده....

پارسال این موقع می خواستم همه چی زود تموم بشه....امسال هم...

خب دیگه برم

اصلن نمیدونم چیو خوندم...نخوندم....چقدر خوندم...هرچی کد ِ برنامه نویسی ِ قاطی شده با فرمول های فیزیک و کریستال و همین جوری داره تاب می خوره تو مغزم...سایت دانشکده کلی خلوته...

دل م میخوام برم بگردم دنبال ِ یه کتاب ... خواب و بیدارم....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


سیاه ِ سفید .... سفید ِ سیاه ....

از وقتی بینایی َ ش کور شده ، کتابها را سپرد و گفت . . . خواندنی نیستند . . . نگاهم سوخت

اهل بریل هم نیستــــــ . . .و بی خبر از سفیدی ِ جوهر ِ قلم ش. . . چیزی نمی گویم

حالا که دوباره از پله ها پایین آمدم . . . می بینم نشسته پشت ِ میز . . . کتاب ی روبرویش . . . سر ِ تنهایی َ ش گرم .... چشم تر، که می شوم ، حتا هرزه گی ِ نگاهم را می بینم. . . تمام برگ ها سفیدند ! سفید ها را می خواند !

+ فوق را از فرط ِ خسته گی نوشتم...

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٦ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


... عاقبت وصله ی ناهمگونیم

در حد ِ جنونـــ می نویسم....گاهی ساعت ها

بعد

از صفحه ی اول شروع می کنم به خط زدن تا صفحه ی آخر

بعد تر

مچاله می کنم و دور می ریزم . . . همه ی نوشته هایی را که روزی نقشه ها داشتم برایشان...

حالا هم

آمدم حرف هایی بنویسم به قدمت ِ 9 ماه تنهایی

دیدم فقط مقدمه اش یک کتاب می شود !!!

+ مدتی ست بدجور مچاله ام/.

+ + منظره ی بالای این صفحه دیدنی ست....آبی ِ آبی... و مدام ابری....

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٥ ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


حس می کنم کور شده ام. . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٦ ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


بی قلمـــ ... بی دستـــ حتا !

صدای قدم هایتـــــــ . . . هنوز هم از کوچهـ باغ می آید . . .

هنوز صبح ها هوا ابری ست و آب ، شکستنی . . .

پارچهـ ای سفید و حالا . . . بیرون تر . . . پر می کنم ش از گل هایی ک هنوز اشک دارند . . .

اهل  ِ چیدن نیستمــ . . . خودشان پَرپَر ت می شوند . . .

پارچهـ را گرهـ که زدم . . . بر می گردم و گل پَر ها را می نشانم در یکی از همان گلدان ِ بلندی که گفتی تا پرٌ شدن ش بر می گردی . . .

گل باران که تمام شد . . . از همان پنجرهـ ای که میخکوبـــ کردی اش به دیوار تا همیشهـ باز بماند . . . نگاه می کنم به تبری که از وقتی رفته ای مانده در قلبــــ ِ درخت . . .روحم تیر می کشد . . .

حالا از آن قفسه ی چوبی کتابی بر می دارم . . . با نام  ِ او و سوگندی به نام  ِ نامی ِ خودت . . . برگ ش می زنم . . . دوبارهـ همان خطوط . . . می بندم . . . نگاهی و یادی . . . باز می کنم و می بندم باز . . . صدای نجواهایت تاب می خورد در ناشنوایی  ِ گوش م . . .

فنجان ها را  . . . خندهـ ام می گیرد . . . آنها هم چوبی َ ند ! . . . قهوه می ریزم برایمان . . . تلخ ِ تلخ . . . در سرمای رفتن ِ تو می چسبد !

درست می نشینم روبرویتــ نهـ . . . جایی که همیشه هم تو را می دیدم و هم دوردست های تو را . . . و نگاهی که معنای معنوی ِ دل ت را داشت . . . حالا هم که نیستی ، زاویه را حفظ کرده ام . . . مثل  ِ خودت ، که فاصله را . . .

برگ ِ کاغذی بر می دارم که چوبی نیستــــــ ولی چوب را می فهمد . . . ببین َ ت . . .

با قلم  ِ نور نقش می زنم . . . و با چشمانی پٌر سرابــــــ . . . سفیــــــــد ِ نیامدن ت . . .

+  . . . همین م و همین !

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۳ ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


 

این سفیدی ها ... هربار ... سیاه ک می شوند . . .

دل م می گیرد

بیزار می شوم از خودم

همین می شود ک دیگر نوشتن هم به دست م نمی زند . . .

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٩ ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


یا رب نظر تو برنگردد...

برگ برگ ت یک طرف....پایانی ها...

می دانم...جای خوبی نبود برای ختم ِ قیدار...

کتاب را بوسیدم گذاشتم جلوی نگاهم...

بعد... به رسم ش...تمام قد از جا بلند شدم...دست به سینه گذاشتم...تا در افق دور شود...با گام هایی که هر کدام به قاعده ی یک آسمان است...

هنوز زنگ قیدار توی گوش م است...زنگی ک گیـــــــــــج نه...بیدار می کند...

حالا دیگر حال ِ این دست هم خوب نیست...رعشه دارد....

((((((((((( خوش نامی قدم اول است...از خوش نامی به بد نامی رسیدن قدم بعدی بود... قدم ِ آخر ، گم نامی است...طوبا للغرباء ! )))))))))))) برگ ِ دویست و هفتاد و نهـ ام

مَن ِ او دل م را لرزاند...قیدار شانهـ هایم را....

+ حالا خودت بگو...فاصله ی میان ِ قدم ِ بعدی تا قدم ِ آخر را چطور تابـــــــــــــــــــ بیاورم؟؟؟؟

+ + حس ِ خوشایندی نیستــــــــــــــــ

+ + + ♪♪  یه حرفایی همیشه هست..

که از عمق ِ نگاه پیداست...

از اون حرفااااااااای تلخی که ...مث ِ شعر ِ فروغ زیباستـــــــ

از اون حرفاااااا که یک عمرِ ....به گوش ِ ماااااا شده ممنوع...

از اون حرفااااای بی پرده...شبیه ِ شعری از شاملو...

از اون حرفا که می ترسیم...

از اون حرفا که باید زد..

.از اون درد ِ دلای خوب....

از اون حرفای خیلی بد....

نگفتی و نمی گم ها...

حقیقت های پنهونی ....

از اون حرفا که می دونم از اون حرفا که می دونی...

به زیر ِ سقف ِ این خونه.... منم مثل ِ تو مهمونم...منم مثل تو می دونم تو این خونه نمی مونم....♪♪

+ + + + امشب.......شب ِ آرزوهاست...شب ِ ....آمــین / .

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٤ ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


گلپا...

قیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار هم رسید به کوره پز خانه ی فردوس ... به علی ِ فتاح ِ من ِ او... به آن کتاب کهنه...

چهـ خیالی.... آن صفحات ، جای خالی قیدار بودند !

فرو ریختمــــــــ

بر باعث و بانی ِ قیدار رحمتــــــــــــــــــ !

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()