عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

به کجا؟

هنوزم باورم نشده...از وقتی فهمیدم یه چیزی انگار راه ِ نفس م رو بستهـ....

آخه چرا؟؟؟

ای خدااااا

می دونم اینجا رو نمی خونی...می دونم باورت نیست...می دونم دیره..نمی گم درکت می کنم...اما فقط منو شریک بدون.....خدا هیچ عزیزی رو از کسی نگیرهـ... امیدوارم غم ِ آخر ِ ت باشه و خدا به همگی صبر بده...به تو دوست ِ عزیز م...رفیق شب های رصد ِ دیروزهایم...خانواده ی شریف و محترم ت و ما...ک باورش سخته و دردناک .... چقدر امشب حالم بد شد از خیلی چیزها....

لعنت به امسال ک انقدر بد شروع شد...هیچ سالی برام دردناک تر از امسال نبود...

بیا برو کم کن ش َ ر ت رو از من و ما...ک از همون صبحی ک تحویلت گرفتم تا همین حالا مدام میای و کاری جز سنگین تر کردن بار غم رو شونه هام نداری...داری نابودم می کنی

+  ماه ِ اول ت ک اینطوری گذشت...نمی خوام هیچ کدوم از فصل هات رو...منو ببر به 90 و قبلش....آینده هم نخواستیم.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٧ ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


نقطهـ چین تا خــدا...

تند و نا منظم...می گویدم

نشسته ایم روی نیم کت ِ سفید...نسیم هم ک می وزد... هنوز نیستمــــــ

چرا فقط به صورت ِ تو خورد؟ لبخند...

موسیقی تزریق می کنم...اعتیاداتم زیاد شده اند/.

چه محسوسیم...

کاغذ می دهدم...سرم ب زیر است...

برکت ِ زندگی م...

حرف م لت و پار می شود با سکوتـــ ...

حرف نداشتـــ

باز هم قرار است ستاره بچینم از آن چشم ها...

+ گوش هایم ورم کرده اند...

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


غریبه

چشم هایم َ ش را باز و بسته می کند....می سوزند انگار

خیلی وقت است گریه نکرده....فلسفی می خندیم...!

گفتهـ بودمـ ما تنها...شروع کردن را خوب می دانیم...

سقف ِ اتاق را ببین...حتا سیاه هم نیستــــ

حساسیتـــ دارد این روح...به بهار  ِ بی تو...

+ چه بد...ک در توان م نیستـــ...ننوشتن...تو ببخشـ...

اتاق نوشتـــ : امشب بعد از مدتها املتــــ داریم ! و من می ترسم از فردایی ک این اتاق هم از دست برود...اتاق ک نه...خاطراتش.با آن دیوار چه کنم.../ خدایا این دل بستگی ها ... گاهی دوست دارم با کسی ک شناس َ ش نیستم حرف بزنم ... حیف اما...غریبه ای در کار نیست....همه آشـــــــــــــــــــنا..خوب استــ...لا اقل غریبه ات هستم و این همه ی آن چیزی بود ک برایت بودمـــ /.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


34 - 33 - 30

کم کم حرف ِ رفتن است...یک ماه کافی )ن(بود برای خلوت کردنم...

به اتوبوس فکر می کردم...ک چقدر خاطره  داریم ! اتوبوس ِ پر ماجرای  ِ شاهرود-اصفهان ، حتا همین ترمینال کاوه ی خودمان یا ترمینال جنوب تهران با سرگردانی های همیشگی اش ...و ما چه خاطراتی ساختیم با این ها......خاطراتی ک تلخی و شیرینی اش با هم برابر است گاهی....همیشه ام ردیف های آخر سهم ِ مان است ! توی اتوبوس هم ک همه جور آدمی پیدا می شود ! از سرباز گرفته تا دانشجو و چندتایی هم خانواده...

و کنار ِ آدم های محترمی ک می توانند وجود داشته باشند  بیمارهای  ِ فکری هم کم نیستند! در حدی ک گاهی اگر صندلی های جلو ، عقب و کناری ام خانم نباشند احساس ِ آرامش ندارم و نداریم!...این جور وقت ها دختر بودن خیلی عذاب آور می شود...

و هم سفر چه نعمت ِ خوبی ست در چنین مسیرهای طولانی...

بگذریم...

چه با خودم م قرار گذاشته بودم عید اصفهان را بگردم ...شاید تنها...

اما این بار هم نگشتیم ! باورم نمی شود حتا کنار ِ زاینده رود ت هم نرفتم !! خیلی حرفی ست ها !

 عمیقا دوست داشتم بروم کنار ِ آب و به پرنده ها نان بدهم.

یا فکرش بودم بروم کل ِ میدان ِ امام را بگردم ...قدم بزنم زیر سقف بازارچه ها...صدای ِ ضربه ی دستان ِ مس گرها ک هیچ وقت از آن آهنگ ِ دل نشین خسته نمی شوم بیاید بخورد توی گوشم و کیف کنم.آن طرف تر بوی ادویه مست م کند.

یا بروم مسجد شیخ لطف الله و عبور ِ نور را از میان ِ آن نقوش ِ بی نظیر ببینم ...

بعد یک جوری بیایم بیرون ک نگاهم به آن بنای نیمه ویران ِ مثلا در حال ِ بازسازی نیافتد...بی طاقت می شوم...

می خواهم پیاده بروم به سمت 4باغ و دیوانه شوم...قدم هایم به هم بزندم//

انقدر به کتابفروشی ها نگاه کنم......به مردم و هیاهوی شهر َم م.....

حالا ک فکرش را می کنم...خیلی جاها را می خواستم تجربه کنم.....به خصوص جایی ک دو سال است تنهایش گذاشتم ...

و  چه درد آورند این رها کردن های بی هنگام...

باز هم قرار است بروم به جایی ک همه چیز را برایم بیشتر دارد....مثلا تو را انقدرررررر دارد ک من را اصلن ندارد.....و انتظار ، این اوقات دل نشین است....و اینکه کسی بتواند کمی بفهمدت خوب است....

می روم به دیار تنهایی های غریب م.... اینبار آرام ترم.......دیگر حرفی برای نزدن نمانده ...برای شنیدن هم....انگار گفتنی ها را گفته و شنیدنی ها را شنیده ام...خوب هم...

از نظم ِ اتاق م خسته شدم ...

ولی همین هوای گرم  ِ خانه را هم از من و ما نگیر...

دارم می روم ت شهر ِ من...به امید دیدارت...در فصلی دیگر...

 + سر در گریبانم می شوم  و پر از آنچه نباید...از آنچه  ممنوع شدم ش...

+‌‌ + (( این هم )) بهانه ی رفتن به نمایشگاه کتاب تهران ِ 91...ک منتظرش بودم ! سپاس آقای امیرخانی...

هوم...به هم ریخته گی...نزدیک م

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٥ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


راه

می دانم

نمی خواهی وابسته تر م ت کنی

اما

حواست نیست انگار

ک رسیده ای به کف ِ دریای دل بستگی ها...وابستگی هایم

از این عمـــــــیق تر ممکن نیست

...

دچار ک می شوی

عمق ش دیگر مهم نیست

..

پس مهربان

بیهوده مکوش !

+ حرفهایم هم دارند زیادی می شوند...مثل خودم!

+ + با این همه...خیال می کنم ک خوبم هنوز...قوی کرده ای مرا...! ::)

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


حکایت م کن...

دیوانهـ می شوم با این صـــــدا...

چه در گیری ِ هوش برنده ای دارند این دو...

..

.

جایی دیگر می گفت

دل خوشی ها کم

نیست

..

.

راست هم می گفت

مثلا

خودتـــ

+ بـــهار  ِ سیزده نود و یک م را از یاد نخواهم برد

برای شروع خوب استـــ ... ! :)

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۳ ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


بی مخاطبــــ

اینبار دیگه نمیخوام سخت یا ادبی ش کنم...

شاید اصلن این حرفا گفتنش نه تنها کمکی نکنه بل بدتر هم بشه اوضاع اما

یه چیزهایی هست ک من اصولا نمی تونم درک کنم!یعنی 6 ماهی میشه ک نمی تونم! صد رحمت به قبل ترها

شاید به ظاهر بفهمم و حتا همرنگش بشم اما...

البت این حکایت ِ تازه ای نیست...حداقل برای من.

حتا اون 3 ماه ِ اول انقدددددددر درگیر ِ این نفهمیدن ها بودم ک داشتم افسرده می شدم و چه بسا شدم هم!

مثلا همون روزهای اولی ک در مورد اینکه چرا این رشته رو انتخاب کردیم حرف می زدیم.

و  در مورد ادامه تحصیل...

و کلا هدف از تحصیل...

و چقدر حال م بد شد از آن همه شنیدن...

از آن همه بی هدفی...بی انگیزگی...ک شاید خودم هم مدتی درگیرش شده بودم

خودت بگو ک یادت هست...از بچه ها پرسیدی ارشد چی می خواین بخونین؟؟؟؟؟؟

و  چقدرررر عجیب بود اون حرفا برام.

یا مثلا نمیفهمم ک یک نفر چطور میتونه فقط درس بخونه! !!

و جلو زدن از فلانی و روی ش رو کم کردن و اینهااااا........و ندیدن موفقیت های هم دیگه.

من دیگه دارم به خودمم شک می کنم

کاش من هم دغدغه هام دغدغه های تو بود/

اون روزهایی ک بحث پیش میومد بین بچه ها...من یه چیزو اصلن نمی فهمیدم...اونم این بود ک چطورررررر هیچوقت نمی تونستن با هم کنار بیان...نمیخواستن همو قبول کنن.

این خیلی ی ی ی زیاااااد سخته برام...درکش..........

دقیقا برای همین بود ک اون روز بهت گفتم بی فایده ست...عزیزم با جدا شدن هم چیزی عوض نمیشه... آدم های مختلف همه جا هستن. مگر اینکه نخوای توی جامعه باشی...

اینو هم بدون همیشه وقتی خواستی شروع کنی هزاااااااار جور مانع هست ک بیاد و تو رو از رفتن نگه داره... ناراضی و شاکی همیشه برای حتا بهترین و شریف ترین کارها هست...

من هنوز نمیدونم چرا انقدررررررررررررررررررررررررر افکار ِ منفی قویند......

و اینکه حرف ِ مردم انقدددددددر مهمه ک حرف ِ یه دوست نیست....

و این چقدرررررررررررر بد ِ ک آدم اون چیزی نباشه ک میخواسته.

ک من اونجا دلم بگیره از خودم نیمه شب ها...ک چرا کتاب خوندن هم داره از یادم میره.نوشتن بیشتر!حرف زدن حتا !

ک چرا انقدر دارم مبتذل میشم!!!!!!

دور و برم خلوت هم نیست هاااا..........اما نمیدونم چرا نسل ِ ما انقدررررررررررررر تنهاست.عجیبه...

تا قبل ترش بی وفایی و بی معرفتی ها رو نمی فهمیدم!اما بعضی وقتها این محبت های اسراف شده رو نمی فهمم...!!

چقدر بد ِ نفهمیدن ِ این همه چیز با هم!!!!!!

و من چقدددددددددددر گشتم دنبال ِ یه نقطه ی اشتراک و پیدا نشدددد........نبووووووود

باورت میشه/.؟ما این همه کنار ِ همیم...روز و شب مون با هم دیگه ست.....اما بی نهایت احساس ِ غریبی می کنم با این جمع دوست داشتنی !

دانشگاه و محیط ش....یا بهتر بگم...جامعه....و آدماش...اصلا اون چیزی نبودن(نبودیم!!!) ک فکر می کردم

راستی

همین الان داشتم جزوه هام رو زیر و رو می کردم...یه برگه ی تا خورده ی به هم ریخته ای پیدا کردم ک خلاصه هایی از رمانی ست فلسفی ک یکی دو ماه پیش به پیشنهاد دوستی خواندم...من رو به خودم برگردوند .... اینها رو بیشتر می فهمم انگار...

درجایی ک همه کورند...داشتن ِ چشم یعنی چه؟

چشم تنها جای بدن است ک شاید هنوز روحی در آن باقی باشد

در این دنیا هیچ چیزی به معنای واقعی به ما تعلق ندارد

کوری ِ شما من را هم کور کرده

بینایی متقاعدش کرده بود ..ک ترجیح می دهد کور باشد

عزم های راسخ ک در شرایط معمول فقط می توانند با هم جمع شوند

در شرایط خاص قادرند تا بی نهایت در یکدیگر ضرب شوند

مرده ایم چون کوریم

کوری ِ معنوی

چقدر کوری سخت است

وقتی کور باشی خیلی چیزها مهم نیست

وقتی جانور می میرد زهرش هم با او از بین می رود

فقط در دنیای کورهاست ک همه چیز همانی است ک واقعا هست

اگر بخواهید کور شوید کور می شوید

ما وقتی کور شدیم در واقع از پیش کور بودیم

از ترس کور شدیم،از ترس کور خواهیم ماند

ما کور هستیم،کور اما بینا،کورهایی ک می توانند ببینند اما نمی بینند.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


حال ِ نا

حالا ک حالم ت خوب استـــ

..

.

پنجــــــــره را باز کن

..

.

بگذار کمی بهـــــار

بیاید بیرون

!

به هم بریزدشانـــــ

..

.

+ خوبــــ ِ تـــــ م

:)

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۱ ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


به لاله امــــــ

گاهی به زندگی بودن ِ همدیگرمان ک فکر می کنمـ خدا را سپاس می شوم

من منتظرم دوباره کنار ِ هم بشویم

بعد از آن بالا کاغذهایم را به سویت نقطه چینـ کنم...تا بیایند بنشینند روی چشمانتــ

شب ک شد...صدای ِ جدا شدن دستمال از جعبه اش ک آمد...توی آن تاریکی
دست ت گوشه ی چشمانم را جستجو کند...بعد من بگیرم ش بگذارم روی قلبم...تو هم...

آن وقتــ باهم یاد ِ نسیمـــ بیافتیم و حرفی ک زد...

تو یواشکی برایم گل بچینی و من بچسبانمش به همان دیوار ِ دوست داشتنی م... بعد وقتی به مهمانی م آمدی هی خودت را بزنی به آن خشکیده ها...صدایم را در می آوری...بخند...

 

با هم از حکمت ِ اینجا بودنمان بگوییم... و از خدا...

ما برایمان مانده ایم...

تو نگران ِ موسیقیایی شدن ِ من ی و من هم.

یادت هست آن روز را... ک چقدر ترسیده ات شدم...و دل م برای دختران ِمان سوخت...

من دوستـ دارم باز هم از دانشکده هنر ک رد می شویم چپ چپ نگاهت کنم و توی دل م خوشم بیاید...http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

 روزهایی ک برایم هستی را خیلی دوست دارم...مثل آن روز ک سردت بود و خسته هم بودی اما قدم م شدی ...

هرچقدر هم ک دور باشیم خوب و بد بودن ِ حال ِ مان را می فهمیم...

مثلن دیروز داشتم ب حال م فکر می کردم ک پیام دادی حال ِ ت؟...

وقتی گفتی می خواهم بیایم شهر َ ت و شهر َ ش باورم نبود... اما تو همیشه عادت داری ب ِ ش ِ گفتانیم...

سپاس ت هستم ک هوای تنهایی هایم را دو دستی داری...

بیا...با شاخه های سنجد ِ شرقی ک با همان دست ها از آن آب و هوای سبز چیده ای......

خیال ت آسوده...حواس م به همه ی این بودن ها هست...

+ 121...این عـــدد رمز ِ یه حسـ بود به زبون ِ آسمونــ....

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


زمزمه ها

جزوه ی کریستالوگرافی افتاده روی تختم...بر میدارم ورقکی میزنمش ... یاد ِ چه چیزهایی ک نمی افتم.

می آید هندز فری ِ لعنتی را از گوشم در می آورد...توی گوشم چیزهایی می خواند ک دوست دارم بشنوم...بعدتر ک می آیم پایین می بینم کتاب را بسته...تمام شد...فکری است انگار...یک صفحه اش را می خواهد نشانم دهد اما پیدایش نمی کند...همان جا ک طبیعت بیدارش می کند برای نماز صبح...با خودم می گویم نمیخواهد...حفظم!

می گوید این ها را ک می خوانم از خودم خجالت می کشم! - نرم نرمک از خود بیخودی شروع می شود! آشنایی ِ کامل دارم دیگر !-

دلم پر شده از نبودنش...بغض هم کرده ام و اصلن جای حرف نیست...

یک کاغذ می آورم و شروع می کنم به سیاه کردن...ما برای هم زیاد نامه می نویسیم...میگذارم روی تختش و از اتاق می زنم بیرون...

ما چقدر به هم وابسته ایم....

می پرسد لیست کتابها را میدهی؟منظورش همان " سیاهه ی صدتایی رمان" ِ  رضا امیرخانی ِ من ِ اوست...! ک با اهلش قرار گذاشتیم تمامش کنیم!

ببین تا کجای زندگی هامان آمده ای!

آن دیگرمان دارد " دزیره " می خواند و همسایه ی پایینی ش سینوهه و روبرویی اش استاد عشق و آن دیگر ترمان هم حافظ و خودش استخوان خوک و اینها!

من هم ک همین حالا می بندمش و آرام می گویم این هم ک مُرد...!

فضای ادبی ِ عمیقی حاکم است و جالب است برایم ک ما به جای کتابهای مهندسی همه اش رمان و اینها گرفته ایم و پاتوقمان هم کتابخانه ی علوم انسانی ست...! این اخلاقمان را دوست دارم...

یکدفعه همینجا بعد تر می پرسد ناطور چطور بود؟ می گویم ارزش خواندن دارد و بس!

رسم است ساعت 12 خاموشی بزنیم و تا 3-2 حرف ! یکی تازه درددل هایش با همسایه اش شروع می شود...آن یکی با گوشی اش... گوشی من هم گاها با گوشی ِ پایینی ِ مان حرف می زند !!

من حتا می فهمم ک او دارد زیر پتو اشک می ریزد و هیچ نمی گوید...یا دل خوری ِ آن یکی دیگرمان از یکی دیگر ترمان سر ِ مثلن انجام ندادن وظیفه اش را می چشم و چه این سقف کوچک همه مان را خوبـــــ پناه داده...

و وقتی یکی می گوید بچه ها ساعت بگذارید برای نماز و ما هیچکدام به هوای دیگری نمیگذاریم و خواب می مانیم...

حتا دو در کردن کلاس هایمان هم با هم هماهنگ است...مثلا بیدارم می کند ک 8 کلاس داریم برویم یا نه/؟ فلانی ک بیدارتر است فرمان بخوابیم می دهد و من دلم یک جوری می شود...!

یا مثلا دلمان ک می گیرد پردیس شهدا می شود خلوتگاهمان...

من بعضی وقتها دلم می خواهد بروم  با باغبان های دانشگاه حرف بزنم یا بروم بنشینم داخل آن آلاچیق پشت دانشکده ... بین نخل ها گم شوم...راستی اینجا چرا نخل دارد؟؟...

یا غریب ک می شوم بروم سر بزنم به بازار های میدان ِ امامشان با همان سقف ها ک یک قطره از مال ِ خودمان هم نیست اما صمیمی تر است فضایش به گمانم!

یا تر آن روز را یادآور شوم ک ب.تفرشی و آقای آسمان شب ِ آن روزهایمان آمده بودند دانشگاه و من نفهمیدم چطور خودم را در آن جمع جا کردم  و هنوز هم نمیدانم چه چیزی به آنجا کشاندم...مثل آن شب ک ماه گرفتگی بود و من تا به خودم آمدم دیدم پشت تلسکوپم!

.

 امشب این پراکنده ها منفجرم کرد...!

من همین الان دلم برای همه چیز ِ آنجا تنگ شد...برای تو بیشتر !

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


بهااار...

پیچیدگی ِ عطر ِ بهار نارنج در فضای جاده ای مه آلــــود

نیست

..

.

بهــــار

یعنی همین خیســـ شدن

آبی شدن

..

.

یعنی همین عینکی

ک

چشم هایش را

گم کرده

..

.

و چه ساده است همه چیز

ســــــاده

مثل لحظه های بکر ِ با تو بودن

:)

+ چه نمناکند نفس هایمـــ...انگار کسی در هوای تو گریسته....

+ + بهار ِ چندم استـــ خوب ِ منـــ ... خاطرت هست؟؟

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()