عبـــــــــــــور باید کرد

پـــــــــروآز هــم

با همین دستــ های خالی...

اگر دســـت ِ من بود

و اگر تــر دستم می رسید

امــــروز

ناقوس همه ی کلیساها را به صدا در می آوردم

نه یک بار ... بارها بار...

اگر دست ِ من بود

امروز

به جای آن شمع های کوتاه و بلند

همه ی شمع های سفید دنیا را

یک دست....

و یک نفس

برایش روشن می کردم

اگر دست ِ من بود

امـــروز

همه ی صندلی های آن کافه ی تاریک را

جمع می کردم

و

کنار هر میز

فقط

یک صندلی می گذاشتم

تا خیال کنم دیگران هم

مثل من

هنوز

نرسیده اند

به " او " هاشان

 

اگر دست ِ من بود

امروز

همه ی ابرها را پر پر  ِ قدم هایش می کردم

.

.

اگر دست من بود

و در توانم

امروز

آن درخت تنومند را از ریشه می کندم

و

سایه بانی سبز برایش می ساختم

تا

پرتوهای آن خورشیدی که برای زندگیم ساخت

کمتر بسوزاندش...

 

ای کاش  امروز

همه ی این ها دست من بود

حیفـــ

دست اوست

+  ...و این...خاصیت روزهای با توست...:)

تقدیمــ نوشتـ :

تو آمـــدے ز دورهاو دورها

ز سَرزمین  ِعطرها و نـورها

نِشانده اے مرا کنون بہ زورقـے

ز ابـرها ز عاج ها ، بُلـورها

مرا ببر اُمیـدِ دلنـواز من

بـہ شهـر  ِ شعـرها و شورها 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


؟

از ایران زدیم بیرون دیگر... چرا آخر؟

خ م ی ن ی به ما یاد داد که وسط جنگ ، هر روز صبح بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان و بگوییم یاعلی...بگوییم یا خدا...بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی می گفتیم یا د و ل ت...مثل همین الان که باید برویم واشنگتن و دفتر حفاظت منافع و بگوییم یا د و ل ت... آرمیتا نگاهی می کند به تپه های سبز اطراف های-وی نود و پنج و پوزخند می زند:

خب...توی آ م ر ی ک ا هم که نمی گویند یا علی...نمی گویند یا الله...حتی نمی گویند یا جی زز! این جا هم صبح به صبح می گویند یا...

آرمیتا نمی داند در آ م ر ی ک ا صبح به صبح چه می گویند.اما حاج مهدی می داند.جواب می دهد:

توی آ م ر ی ک ا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم بهتر باشد از یا د و ل ت ! یا خودم را یک جورهایی می شد تبدیلش کرد به یا علی..اما یا د و ل ت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی...

بیوتن/

- ما همواره گرفتار جنگ بوده ایم. شما ایرانی ها نمی دانید جنگ یعنی چه ...


- ما هشت سال گرفتار جنگ بوده ایم ...

- جنگ شما فقط لب مرزها بود. جنگ ما در خانه هامان هم آتش می زند. خانه جنگی بود. امروز نسل جوان افغانی، یعنی یک جوان سی و پنج ساله، به جز جنگ هیچ ندیده است. می فهمید یعنی چه؟ یعنی او اصل نمی داند آشتی یعنی چه، آرامش یعنی چه. پشتون و هزاره و تاجیک و ازبک، شیعه و سنی، سی سال هم را زده اند، افغان این میانه معنایی نداشته است. ما دچار پس ماندگی فرهنگی شده ایم، آن وقت تو گپ فرهنگی می زنی؟ می دانی سه سال تعطیلی لیسه (مدرسه) یعنی چه؟

- بله، یعنی سه سال عقب ماندگی ...

- نه، سه سال پس ماندگی کم است. سه سال که مدرسه تعطیل شود، یک نسل درس نمی خواند. بعد این نسل به سن کار می رسد، نمی تواند کار نیکو کند، بعد این نسل باید معلم شود برای نسل بعدی، اما سواد درست ندارد. سه سال تعطیلی لیسه یعنی سی سال پس ماندگی. حالا ما سی سال است تعطیل ایم ...

جانستان کابلستان/

ره بر نشسته است در جای گاه و نماینده اش در استان صحبت می کند ما که می رسیم ناگهان می گوید:

-شاه یک کار خیلی خوبی کرد...

من هول می شوم . هم راهان نیز . همه دهان هامان باز است که نماینده ولی فقیه خیالمان را راحت می کند و ادامه می دهد :

- شاه یک کار خیلی خوبی کرد و آن هم تبعید آقا به این استان بود ...

داستان سیستان/

«در این گوشه از خاک،مخاطبی که هنوز وارد بازارکار نشده است از دوازده ساله‌گی می تواند کش پیدا کند تا پنجاه ساله‌گی و حتا پس از مرگ ! در این مملکت طرف می تواند پزشکی بخواند وبیست و پنج ساله شود و واردِ بازار کار نشود.بعد دو سال برود طرح و سربازی و باز هم واردِبازار کار نشود. بعد برود سه سال پشتِ کنکورِ تخصص- یعنی تا سی ساله‌گی- و باز هم واردِ بازارِکار نشود. بعد ، چهار سال تخصص بخواند و باز هم ... و البته بعد از تخصص تازه بفهمد که تا فوق تخصص نخواند ، نمی تواند واردِ بازارِ کار شود...این پزشک فوق متخصص، یا آرزومندِ درجه ‌ی فوقِ تخصصیِ پزشکی هم از زمره‌ی مخاطبان این نوشته است.

در این گوشه از خاک ، می تواند کسی به دنیا بیاید و بالغ شود و از پدر پول تو جیبی بگیرد، و بعد بزرگتر شود و از دولت پولِ تو جیبی بگیرد و بعد هم ریق رحمت را بکشد و وارد بازارِ کسب و کار نشود . نگرانی هم نداریم، تا آن جایی که از اهلش شنیده ایم ، " مَن رَبُک " را می پرسند ، و "مَن نَبیُک " و " مَن امامُک " و " ما کتابک " را. در این روزگار رواج رویاهای صادقانه ، هیچ کسی هم خواب نما نشده است که نکیر و منکر از " ما کَسبُک" و کسب و کار* و مانند این ها بپرسندش ! پس اوضاع چندان هم بی ریخت نیست . »

نفحات نفت/

 

"گاهی وقت‌ها پاهایم می‌خارد. مثلن ساق پایم. جایی که اصلن وجود ندارد! پزشک‌ها می‌گویند اگرچه پا قطع شده است اما هنوز سیم‌کشی عصبی‌اش وجود دارد."

از ، به/

- مریم می خواستم چیزی به ات بگم. می دانی چه؟

مریم ابروهای به هم پیوسته اش را به نشانه ی «نه» بالا لنداخت.

- می خواهم از خودت به خودت گله گی کنم! چغلی خودت را به خودت ... پاری وقت ها دوست دارم بنشینم باهات اختلاط کنم...آن هم توی این دوره زمونه... راجع به صبح... راجع به پوشش و چادرو روسری...

- آهان!صبح... من گرمم شده بود.

- تو برای چی رو می گیری؟

- خب، برای این که نامحرم نبیندم... قبول کریم هم نامحرم است،اما...

- هان بارک ا... اشتباهت همین جاست. رو گرفتن برای فرار از نامحرم نیست. والا من هم می دانم، نامحرم که لولو نیست، جخ پاری وقت ها مثلِ همین کریم، اصلاخودیه... نه!رو گرفتن برای این است که خدا گفته خدا هم مثل رفیق آدمه. یک رفیق به آدم یک چیزی بگوید، لوطی گری می گوید بایستی انجام داد.

- این درست که خدا گفته، اما حکمتش همان است که گفتم. برای فرار از...
- حکمتش را ول کن. این جاش به من تو دخلی ندارد. وقتی رفیقِ آدم چیزی از آدم خواست، لطفش به این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی که بخاطر حکمت داده ای، نه به خاطر لوطی گری، جخ آمدیم حکمتش را نفهمیدی،ان وقت چه؟...

من ِ او/

".....ماهی ها به جز آب چه می دانند؟تمام زندگی شان آب است.وقتی ماهی از آب جدا می شود، روی زمین بیافتد، تازه زمینی که آرام تر از دریاست، شروع می کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند.تنش را به زمین می کوبد. گاهی به اندازه ی طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را تکرار می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد، در طی این بالا و پایین پریدن ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می شود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهی گیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی  سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد! علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی، می میرد. اما هر کس یکبار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!....."

ارمی آ/

علی همانجور به پسرک چشم دوخته است.حتما صدای جوانک را نشنیده است.با آن گوش های آلمانی اش نمی تواند بشنود .پرده ی هر دو گوشش را در همان اوایل جنگ ،در فتح خرمشهر از دست داده است.او را به آلمان بردند.آنجا هر دو لاله ی سوخته ی گوشش را برداشتند و به جایش این لاله های پلاستیکی سرخ و بزرگ را کار گذاشتند.گوش های علی مثل چشم های امیر ، آلمانی است ، اما چشم سبز به امیر می آید.از اولش هم قشنگتر شده است.دوست داشتم روزی برای آیندگان این خاطرات قشنگم را بنویسم ، اما با این دست راست آلمانی که نمی شود.می گویند ژاپنی اش به بازار آمده و کارش خیلی خوب است.حتا با آن می شود چیز نوشت...

ناصر ارمنی/سه نفر

نمی‌دانم تا به حال به دقت به خادمان هیات‌های امام حسین نگریسته‌اید یا نه... نوکرند؛ اما نه نوکرصفت. ایشان خادمانِ ذاتِ دیگری هستند و میهمان‌های او را به واسطه‌ی او، متواضعانه اکرام می‌کنند. در بشاگرد همه خادمانِ دیگری‌اند. و هر کدام گمان می‌برد که دیگری -هر که باشد- مخدوم اوست.

سرلوحه ها/

+ خواستم از نشت نشا هم بگذارم دیدم خیلی تراژیک می شود !

+ + این 10 جلدی آخرش ما را به باد می دهد...


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


ندونستم چی شد...

هنوزم... وقتی پا میذارم تو این شهر...یه بغض ِ عجیبی گلوم رو میگیره.....یه بغض دوست داشتنی! اشک توی چشمام حلقه میزنه :)

 

+ چه پــــیر شدی...بعد از یک ماه و یک هفتهـ ...

+ + گذشت از ما ...

+‌ +‌ + این گوشه زده راهنمای مهاجرت به کانادا ! همینجوری کلیک میکنم !! سرکش شدم!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


گفتــگوهــا

 صــــدا ک میشوی ... تمام پــــــــنجره ها را باز می کنم ... تا هستی با طنین صدایت بیدار شود از این خواب زمستانی...میخواهم همه مشمول این رحــــمت شوند. هوا هم ک ابری ست.اما هوایی ک تو را دارد ابری ش هم دل را صاف می کند...می شوید و می برد.

 نــــگاه ک میشوی...چشم هایم را می بندم تا مجبور نباشم به خاطر همه ی فکرهای بی فکری ک به سرم میزند از شرم  ِ آن نگاه های نجیب قطره قطره کم شوم...

قـــــدم ک میزنی... نه دلم میخواهد همراهیت کنم نه حتا نگاهت... دوست دارم دیر تر از تو ، زود به مقصد برسم تا به شکرانه ی ورود پر مهرت تمام زیبایی ها را فرش زیر پایت کنم...آه اما یادم نبود... جوانمردی ک تو باشی...خاک بودن را بیشتر می پسندد...

هـــــوا ک میشوی...من و آنها فرقی ندارد برایت... در اقیانوس نگاه تو همه یک باورند... این  نظر کوتاه من است شاید ک همه را تو می بیند و تو را همه....

ســــکوت ک می کنی... تمام وجودم را نگاه می کنم بل بتوانم آن مروارید های شفاف گوشه ی چشمان ت را تماشا کنم،اما هر بار... درست وقتی نگاه بر می گردانم صدای برخورد چیزی شبیه باران را بر شیشه ی قلبی زلال می شنوم و تازه به یاد می آورم ...اشک مومن دیدنی نیست...فهمیدنی ست... چشیدنی ست حتا...

و اینها...با هم ک می آیند...می شوند زندگی...می شوند هر روز  ِ من ...می شوند خودت...

+ باز همون حس...

+ +  :) :)

+ + + شکر...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


GlasS

کاش ی شـــــــــــــــــــدم.....

و شکستنی...

عبــــــــــــــــــــــــور شــــــــــــــــــــدم....

و ماندنی...

+ ♪♪♪

++ SHHHH >> Silence, Here Hame Help Hichkas…!

+++ Je sais

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


خواستنـ

یه جایی خوندم :

غربتـ اینش خوبه ، میتونی اگه بخوای تنهایی تکه تکه بشی و بپوسی و بمیری و هیچ کس نفهمهـ ... !

 

+ یا می تونی اگه بخوای بمونی و بخونی و ستاره بشی و همه بفهمنـ....

+ + خسته از این خواستن های بی توانستن م ....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


هویتـــ

دیروز بعد از آخرین کلاسم وقتی می خواستم کارتم رو دربیارم ک برم سلف دیدم کیف پولم نیستـ !

کارت دانشجویی ، خوابگاه ، ملی ، عابر ، سرویس پرید! یعنی کلن بدبخت شدم !

ولی میدونی...اینا مهم نیست

از مرکز فقط دو تا کارت آموزش و قدر (!) واسم مونده بود ...  کارت عضویت م رو ک همون 3-2 سال پیش ...وقتی حس کردم مرکز دوووور شده واسم....گذاشتم همونجا بمونه ... خوب می دونستم از اون موقع به بعد...همه ی روابط....حتا بین اعضا...میشه روابط کاغذی ...روابط ریاضی....

این دو تا هم رفت... تا آخرین حلقه ی اتصالم به این روابط قانونمند !هم پاک بشه  ...

شاید بخوای انکار کنی یا تایید...یا شاید فقط تاسف بخوری....بحثی نیست

خیلی وقته ک دیگه هیچ حرفی رو نمیتونم باور کنم......

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


هوای تو خوب است

پنجره ی همیشه بسته ی راهرو رو باز می  کنیم و  منظره ای رو نگاه می کنم ک هیچوقت ندیده بودم.تا جایی ک میتونم نفس می کشم...چند تا درخت ِ کاج ِ ردیف شده کنار هم و لامپ های بدون سرپوشی ک ایف بخوای نجومی نگاه کنی میشه یه آلودگی نوری ِ نا مانوس واسه کویری ک به آسمون ِ پر ستاره اش معروفهـ و من هنوز جبار رو یادم نرفتهـ. همینجوری از سر بی کاری ب این فکر می کنم ک ایف کسی بخواد فرار کنه میتونه یا نه ! با یه طناب حله ! ارتفاعشم زیاد نیست...فقط میمونه سیم خاردار های بلوک ِ روبرو ک با یه سیم چین کار تمومه ! نگهبان ِ شب (!) هم ک اون طرفه... دیوارهای اطراف دانشگاهم کوتاه... فقط میمونه سگ های اطراف ک تو سرما خشن تر شدن و هم گرسنه تر ! ...

به انگشت سبابه ام ک حالا آبی شده نگاه می کنم و بعد تر صفحه ی آخر شناسنامه م ک مهر ِ سمنان و مهدی شهر حک شده روش...و این عجیب ِ شاید...

و هوهوی باد اونقدر می پیچه توی گوش م ک دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوم...

با همون لهجه ی کم و بیش شمالی و همون پشت سر ِ هم حرف زدن ها اینبار از همیشه آروم تر ِ انگار...و چقدر دلش دریاستـ... و من تازه می فهمم بچه ی ســواد کوه بودن یعنی چی...

 

اما بعد از این چند ماه با همه ی خوبی هایی ک از همه ی رفقای هم اتاق و هم قطار دیدم و همه ی چیزهایی ک فقط تو این موقعیت می شد یاد بگیرم...هنوزم دلم برای یه شب ِ شعری ، شب ِ فکری ... تنگ میشه...و این چیزی ِ ک هنوز اینجا ندیدم...

+ بوی عید می آد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()


بی هــوآ

صداهایی توی سرم می پیچند...نخل های دانشکده که از پنجره ی نیمه باز کلاس میشه دیدشون اعصابم رو خورد می کنند ! استاد هم چیزهایی میگه که خوش ندارم حواسم باشه بهش...الکی لجم گرفتهـ...

بعضی وقتها انقدر از یه سری کارهام بدم میاد که نگو... مثلن همین کلاس امروز ک فقط واسه حضور و غیابش میام – بماند ک آخرش هم ضایع میشم چون استاد لیست رو یادش رفته ! چند صفحه مونده به آخر " ثریا در اغما " و میخوام از کیفم بیارمش بیرون بخونم که میبینم صندلی جلوم خالیه وتابلو میشهـ. اصلن این کلاس شده کلاس نوشتن ِ من...تازه اگه کتابی هم تو دستم باشه ک دیگه هیچی...

این کتاب ِ هم روانی کرد منو ! البته از نوع خوش خیم...یکی نیست بگه آخه این چه وضع رمان جنگ نوشتنه...انقلاب و جنگ و پاریس و ثریا رو انداخته به جون ِ هم ! ولی بدی هم نبوداااا ...

+ دلم 4 باغ میخواد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ نظرات ()